أحمد السباعي (مترجم: رسول جعفريان)
190
تاريخ مكة (از آغاز تا پايان دولت شرفاى مكه "1344 ق")
در خلافت امين ، داود بن عيسى امير مكه بود . وى پسرش سليمان را به نيابت از خود به مدينه فرستاد . « 1 » شمارى از مردم مدينه نامهاى مشتمل بر يك قصيدهء بلند به داود بن عيسى نوشته از او خواستند به مدينه بيايد و آنجا را به عنوان مركز حكومت خود انتخاب كند . يكى از مكىها ، برابر آن ، قصيدهاى سروده مطالب آن را رد كرد و از فضايل و امتيازات مكه و اين كه آنجا مىبايد مركز باشد ، سخن گفته است . يك نفر از جده ، قصيدهاى عليه آن دو قصيده سروده به حكميت ميان آنان پرداخت . اين داستان در برخى از كتابهاى ادبى به تفصيل آمده است . من نقل آن را خوش ندانستم ، چون تصورم بر اين است كه اين گزارش يك داستان جعلى است كه براى مفاخرهء ميان دو شهر ساخته شده و صنعت شعرى در آنها به كار رفته است . من نيازى به اين قبيل مفاخره ميان دو شهر ندارم ؛ دو شهرى كه در همهء عرصههاى زندگى ، حتى بدون يك استثنا ، عناصر مشترك دارند . نداى خلع امين در مكه داود حاكم مكه بود كه امين از او خواست عهدنامهء ياد شده را كه هارون الرشيد در كعبه گذاشته و ميثاقى براى ولايت عهد او بود ، براى وى بفرستد . داود از اين عهدشكنى خشمگين شده از مردم مكه خواست جايى اجتماع كنند . وقتى همه گرد آمدند خطابهاى ارائه كرد و كار امين را در نقض پيمان به آنان يادآور شد . آنان با وى همصدا شده خواستار خلع امين شدند . او گفت : شاهد باشيد كه من او را خلع كردم . به نام مأمون با من بيعت كنيد . آنان همچنين كردند . اين خبر ، مأمون را بسيار مسرور كرد و زمانى كه سپاهيانش بر امين پيروز شدند ، او را همچنان در مقام حاكم حرمين ابقا كرد كه تا اواخر سال 199 حكومتش ادامه يافت . « 2 »
--> ( 1 ) . بنگريد : شفاء الغرام ، ج 2 ، ص 180 . ( 2 ) . بنگريد : شفاء الغرام ، ج 2 ، ص 182 .